روزای شیرین با تو بودن ...
سلام فرشته قشنگم...
مدتی بود برات چیزی ننوشته بودم.ببخش ... این روزا اینقدر بازیگوش شدی که خیلی کمتر از قبل میخوابی و بیشتر دوست داری بیدار باشی و من هم بیشتر وقتم با تو میگذره دردونه مامان ... درسته وقت کم میارم و گاهی خیلی خسته میشم ، ولی وقتی به این فکر می کنم که تو رو دارم و لبخند قشنگت رو میبینم ، تمام خستگی از تنم بیرون میره ... پسر قشنگم واقعیت اینه که وقتی در طول روز میتونم بشینم و ساعتها نگاهت کنم و باهات وقت بگذرونم،دیگه هيچ نيرويى قدرتِ اينو نداره که ناراحتم كنه ... بودنت و حضورت قشنگترین اتفاق زندگیمه ... اصلا باورم نمیشه که روزها اینقدر تند میگذره و 5ماهه که پا گذاشتی به زندگی مامانی و با خودت کلی شادی و برکت اوردی...
این روزا یکمی شیطون شدی و حسابی داری تلاش میکنی سینه خیز بری ... یکمی هم موفق بودی ولی یه کوچولو که جلو میری زود خسته می شی و یه جور خیلی با مزه ای سرت رو میذاری روی زمین و استراحت میکنی و بعد از چند لحظه باز به تلاشت ادامه میدی ![]()
دیگه اینکه این روزا میتونی بدون کمک بشینی ولی خیلی زود خسته می شی عشق کوچولوی من ... تو غلت زدن هم حسابی مهارت پیدا کردی و دیگه باید خیلی مراقبت باشیم چون کل خونه رو غلت میزنی و از انجام این کار حسابی کیف میکنی فدات بشم من...![]()






روزای شیرین با تو بودن ...
