پیش به سوی بابایی ...

فرشته زیبای من ...

دارم از راهی حرف می زنم که تمامش خوش حالیه و روز به روزش لمس خوشبختی و شادی ... راهی که سه سال پیش مامانی انتخاب کرد و شد سر آغاز مسیر روشنایی زندگی دونفره مامانی وبابایی ، که الان با وجود تو نازنینم ، می تونم اقرار کنم که این حس خوشبختی کامل شد و دیگه الان به راحتی میشه دل سپرد به فرداهای خیلی روشن ...

بعد از روزهای طولانی که از خونمون دور شدم و برای به دنیا اومدن شما راهی خانه پدری شدم ، دیگه دارم برمیگردم خونمون... نمیدونی چه حس قشنگیه که میدونم تنها برنمیگردم و تو رو در کنارم دارم مرد کوچولوی من ...

اینم بگم شما الان 39 روزه هستی ... 

ممنونم که تو هواپیما اصلا مامانی رو اذیت نکردی و مثل یه جنتلمن بودی فرشته من ... 

خیلی برام سخته که از مامان شهناز و خاله جون و دایی جون جدا شم خب خیلی وقته پیششون هستم ... شما هم خیلی بهشون عادت کردی ... ولی خب میدونی که برای دیدن بابایی هم دارم لحظه شماری میکردم ...

دوست دارم چند تا از عکسای قشنگت رو تو هواپیما بذارم ... اولین سفر شما فرشته آسمونی من ...

قدر آسمون بی کرانه دوستت دارم سپهر قشنگم ...

وقتی به خونه خودمون رسیدیم خیلی ها واسه دیدن شما لحظه شماری میکردن ... اینم یه عکس از شما با پسرعمه ها و پسر عمو جون

از راست به چپ : اول عمه جون مریم که خیلی خیلی مهربونه ... بعد هم آقا پارسای دوست داشتنی پسر عموی یکی یه دونه شما ... آقا عرشیا و آقاعلیرضا پسر عمه های دوست داشتنی  فقط حیف شما لالا تشریف داری پسر نازم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 | 0:17 | نویسنده : مامان |