روزای اول زندگیت

ایشون پسرخاله دوست داشتنی شما ، آقا آرمان گل هستن ... من که عاشقشم

پسر قشنگم سپهر و عشق خاله مهدیه آرمانی  نازم

 

پسر قشنگم روزای اول به دنیا اومدن شما مامانی زیاد حالش خوب نبود ولی خدا میدونه که با وجود اون همه دردچقدر خوشحال بودم. هروقت که چشمم به صورت قشنگت میفتاد خدارو هزار مرتبه شکرمیکردم که سلامتی... اخه به دنیا اومدن شما خیلی داستان داشت و یه جورایی به معجزه شبیه بود.
از حال خوش بابایی که دیگه نگم برات... ولی حیف که بابایی کم کم باید برمی گشت سر کار و ندیدن صورت مثل ماهت تنها مساله ای بود که غمگینش میکرد. ششمین روز از تولد شما بابایی از پیشمون رفت و ما رو با کلی دلتنگی تنها گذاشت... ولی خب در عوض مامان مرحمت که فکر کنم شما قراره عزیز جون صداش کنی واسه دیدن نوه عزیز دردونه اش اومد مشهد و کلی مارو خوشحال کرد.
عزیز جون ( مامان مرحمت ) وقتی اومد شما پنج روزه بودی... خاله زری مهربون با پسرخاله ناز و دوست داشتنی آقا آرمان گلم هم که هفت روزگی شما از ایلام به عشق شما اومدن مشهد ...
چند روز بعد هم خاله صدیقه مهربون خودم و خاله معصوم با نازنین زهرای قشنگم اومدن . خدا می دونه که این دوتا جوجه ناز آرمانی و نازنین دوست داشتنی چقدر شیطونی کردن... مطمئنم که اگه شما هم می تونستی پا به پای این دوتا وروجک آتیش می سوزوندی😜😜 .
از اتفاق های مهم دیگه این روزا این بود که بالاخره ناف شما بعد از دوازده روز افتاد و راحت شدی پسر قشنگم... مبارکه 👏👏👏
واسه همین هم اولین حموم شما روز دوازدهم تولد انجام شد که خاله صدیقه زحمتشو کشید...
عزیز دل مامان شما خیلی حموم رو دوست داری و اینقدر آروم بودی که خاله جون تونست راحت و بی دردسر شما رو بشوره... اینقدر حموم رو دوست داری که مامان شهناز دو  روز بعد بازم شما رو بردحموم😊😊😊
شیرین ترینم ، خدا میدونه که چقدر ناز و ملوس میشی وقتی از حموم میای بیرون...
خلاصه که پسرم این روزا حال خوش تموم لحظه هام رو از تو دارم...
به خدای بزرگ می‌سپارمت نازنینم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 20:40 | نویسنده : مامان |