در آستانه ورود به پنج ماهگی

جان شیرینم ...

حس خوب زندگی یعنی وقتی با دستای کوچولوت دستمو میگیری و در حالی که توی بغلم هستی بهم لبخند میزنی ... چقدر این لبخندت به دلم میشینه ... چقدر دوست داشتنی تر می شی و چقدر حس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم ...روزها دارن به سرعت میگذرن و تو شیرین دلبندم جلوی چشمام میبالی و قد میکشی و بزرگ میشی... 

به همین زودی 4 ماه قشنگ و شیرین گذشت و باید دو روز دیگه برای واکسن 4 ماهگی  آماده بشیگریه

امروز وقتی داشتم لباساتو عوض میکردم چنان با لیخند قشنگت بهم نیرو دادی که حیفم اومد این لحظه های قشنگ رو ابدی نکنم ... کلی ازت عکس گرفتم تا در آینده خودت ببینی و بدونی چه لحظه های بینظیری رو در کنارت گذروندم . اینهمه عشق به یه موجود زیبا و دوست داشتنی الکی نیست ... 

خیلی دوستت دارم...

این رو هم بگم این روزا خیلی شیرین و قششنگ تو بغل بابایی تاتی تاتی میکنی و جالب اینجاست تا بابایی نگه تاتی تاتی قدم از قدم برنمیداری... خدا میدونه وقتی اون پاهای کوچولوت رو از زمین جدا میکنی چه قندی تو دلم آب میشه ... حالا کو تا راه بیفتی عزیز دلم ... فکر کنم این مامان ندید بدیدت اون موقع از شدت ذوق غش کنهخندونک

عاشقتم ... این هم چند تا دونه عکس برای تو نازنینم ...




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 مهر 1396 | 16:19 | نویسنده : مامان |