سپهر امید زندگی

پسرک دلنشینِ دلبرم ... تو آرامش منی ... وقتی میخوابی بیشتر دلم برات تنگ میشه نازنینم ...

اخه ببین چه ناز و بانمک میخوابی... چطور میشه عاشقت نشد شیرین ترینم ؟ بغلمحبت 

خنده های تو خوابت قشنگه ... عاشقتم زندگیم بغل

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 شهريور 1396 | 18:54 | نویسنده : مامان |

فرشته زیبای من ... امروز به تاریخ بیست و چهارم مرداد 1395 دو ماه از بودنت در کنارم میگذره ... دو ماه پیش تو همچین روزی تو اومدی و آرامش بخش روح و روانم شدی و از اون روز به بعد دنیا برای من زیبا تر شد ... شیرین ترینم واقعا نمیدونم به چه زبونی باید بابت همه خوشبختی که با اومدنت به من ارزانی کردی ،سپاسگذارت باشم... زمانیکه اولین بار نگاهت کردم و چشمای قشنگت رو به روم باز کردی ، زیبا ترین لحظه عمرم بود ... دوستت دارم فرشته زیبای مامان محبت

این عکسا مربوط به دومین ماه زندگی توست ... پسرم چون امروز واکسن زدی و یه کوچولو تب داری نتونستم عکسای بهتری ازت بگیرم ... 

 

نازنین پسرم ، همین که تو را دارم ، بهترین هدیه ی دنیا را دارم ، دوستت دارم بغل

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 شهريور 1396 | 15:31 | نویسنده : مامان |

باید زیبا زندگی کرد و ثبت کرد لحظه هاش رو ... 

خداروشکر که هستی ...

خوشحالی همینه ... داشتن یه پدر و پسر دوست داشتنی ...

 

آرامش این عکس رو باهیچ لذتی تو دنیا عوض نمیکنم... 

سپهر و بابایی مهربونش... خدایا این دو مرد زندگی من رو در پناه خودت حفظ کن ...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 | 0:29 | نویسنده : مامان |

فرشته زیبای من ...

دارم از راهی حرف می زنم که تمامش خوش حالیه و روز به روزش لمس خوشبختی و شادی ... راهی که سه سال پیش مامانی انتخاب کرد و شد سر آغاز مسیر روشنایی زندگی دونفره مامانی وبابایی ، که الان با وجود تو نازنینم ، می تونم اقرار کنم که این حس خوشبختی کامل شد و دیگه الان به راحتی میشه دل سپرد به فرداهای خیلی روشن ...

بعد از روزهای طولانی که از خونمون دور شدم و برای به دنیا اومدن شما راهی خانه پدری شدم ، دیگه دارم برمیگردم خونمون... نمیدونی چه حس قشنگیه که میدونم تنها برنمیگردم و تو رو در کنارم دارم مرد کوچولوی من ...

اینم بگم شما الان 39 روزه هستی ... 

ممنونم که تو هواپیما اصلا مامانی رو اذیت نکردی و مثل یه جنتلمن بودی فرشته من ... 

خیلی برام سخته که از مامان شهناز و خاله جون و دایی جون جدا شم خب خیلی وقته پیششون هستم ... شما هم خیلی بهشون عادت کردی ... ولی خب میدونی که برای دیدن بابایی هم دارم لحظه شماری میکردم ...

دوست دارم چند تا از عکسای قشنگت رو تو هواپیما بذارم ... اولین سفر شما فرشته آسمونی من ...

قدر آسمون بی کرانه دوستت دارم سپهر قشنگم ...

وقتی به خونه خودمون رسیدیم خیلی ها واسه دیدن شما لحظه شماری میکردن ... اینم یه عکس از شما با پسرعمه ها و پسر عمو جون

از راست به چپ : اول عمه جون مریم که خیلی خیلی مهربونه ... بعد هم آقا پارسای دوست داشتنی پسر عموی یکی یه دونه شما ... آقا عرشیا و آقاعلیرضا پسر عمه های دوست داشتنی  فقط حیف شما لالا تشریف داری پسر نازم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 | 0:17 | نویسنده : مامان |

پسر شیرینم ... زیبا ترین و عاشقانه ترین اتفاق بهاری که حس کردم تو بودی ... 

امروز یک ماه از حضور دلنشینت در کنارم میگذره و خدا می دونه که چقدر از بودنت خوشحالم ...

به قشنگی رویاست لحظه های قشنگی که آروم توی بغلم به خواب می ری ومن میتونم ساعتها بشینم و نگاهت کنم ... کاش بتونم این لحظه های ناب رو تا قیامت موندگار کنم.

تولد یک ماهگیت مبارک عزیزترینم ... 

از اینکه دارمت و منو داری خوشحالم :) 

به نظرم اومد این لحظه رو ثبت کنم جوری که شیرینی اون تا ابد به دلمون بمونه ... واسه همین چند تا عکس از این روز قشنگ واست میذارم ...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 شهريور 1396 | 12:21 | نویسنده : مامان |

سلام جان دلم ... 

این روزا همش فکر می کنم چقدر به وجود تو نیاز دارم ... حالا فکر که میکنم می بینم که چقدر قبل تر ها وقتی شما نبودی ، زندگی من و بابایی خالی بود ... با وجود همه عشقی که به هم داشتیم باز هم جای خالی یه فرشته تو زندگی مون به چشم می خورد . 

شاهزاده کوچولوی من به زندگی مون خوش اومدی .قدمت بر سر چشمای من و بابایی ... فقط خدا میدونه که با اومدنت چه کردی با دلامون...

اینجا تو بیست و چهار روزه که با مایی و اینقدر شوق داشتنت وجودمو پر کرده که نفهمیدم چجوری به این عدد رسیدیم... 

امروز از صمیم قلبم خدا رو شکر می کنم که فرشته زیبا و دوست داشتنی اش رو بهمون سپرده...

داشتم به عکسای قشنگت نگاه میکردم و لذت می بردم از داشتنت... حالا تو رو هم تو این لذت سهیم میکنم ... چند تا عکس از این روزا میذارم ...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 مرداد 1396 | 17:13 | نویسنده : مامان |

پسر قشنگم روزهایی که در حال گذر هستن علی رغم تمام سختی هایی که داره ولی خیلی شیرینه ... احساس اولین روزهای مادری رو با هیچ حسی نمیشه مقایسه کرد . انگار خدا شانه های مهربونش رو در اختیارم گذاشته تا با خیال راحت سر روی اون شانه های مهربون بذارم و آرامش عمیقی سراسر وجودم رو پر کنه ... این آرامش رو وقتی بیشتر حس میکنم که به صورت قشنگت نگاه میکنم. جات توی قلب منه گل پسرم . نمیدونی چقدر از خدا ممنونم که تو رو به من و بابایی هدیه داده ... قدرتو میدونیم عزیز دل مامان و مراقبیم یه وقت آب توی دلت تکون نخوره ... چند تا عکس از اولین روزای زندگیت میذارم که برای همیشه این روزای قشنگ تو خاطرمون بمونه ... وقتی بزرگ شی و این عکسا رو ببینی اونوقت میفهمی که مامانی واقعا حق داشته که اینهمه قربون صدقه ات بره عزیزکم ...

 قربون ژست خوابیدنت بشه مامان ... عاشقتم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 مرداد 1396 | 11:43 | نویسنده : مامان |

ایشون پسرخاله دوست داشتنی شما ، آقا آرمان گل هستن ... من که عاشقشم

پسر قشنگم سپهر و عشق خاله مهدیه آرمانی  نازم

 

پسر قشنگم روزای اول به دنیا اومدن شما مامانی زیاد حالش خوب نبود ولی خدا میدونه که با وجود اون همه دردچقدر خوشحال بودم. هروقت که چشمم به صورت قشنگت میفتاد خدارو هزار مرتبه شکرمیکردم که سلامتی... اخه به دنیا اومدن شما خیلی داستان داشت و یه جورایی به معجزه شبیه بود.
از حال خوش بابایی که دیگه نگم برات... ولی حیف که بابایی کم کم باید برمی گشت سر کار و ندیدن صورت مثل ماهت تنها مساله ای بود که غمگینش میکرد. ششمین روز از تولد شما بابایی از پیشمون رفت و ما رو با کلی دلتنگی تنها گذاشت... ولی خب در عوض مامان مرحمت که فکر کنم شما قراره عزیز جون صداش کنی واسه دیدن نوه عزیز دردونه اش اومد مشهد و کلی مارو خوشحال کرد.
عزیز جون ( مامان مرحمت ) وقتی اومد شما پنج روزه بودی... خاله زری مهربون با پسرخاله ناز و دوست داشتنی آقا آرمان گلم هم که هفت روزگی شما از ایلام به عشق شما اومدن مشهد ...
چند روز بعد هم خاله صدیقه مهربون خودم و خاله معصوم با نازنین زهرای قشنگم اومدن . خدا می دونه که این دوتا جوجه ناز آرمانی و نازنین دوست داشتنی چقدر شیطونی کردن... مطمئنم که اگه شما هم می تونستی پا به پای این دوتا وروجک آتیش می سوزوندی😜😜 .
از اتفاق های مهم دیگه این روزا این بود که بالاخره ناف شما بعد از دوازده روز افتاد و راحت شدی پسر قشنگم... مبارکه 👏👏👏
واسه همین هم اولین حموم شما روز دوازدهم تولد انجام شد که خاله صدیقه زحمتشو کشید...
عزیز دل مامان شما خیلی حموم رو دوست داری و اینقدر آروم بودی که خاله جون تونست راحت و بی دردسر شما رو بشوره... اینقدر حموم رو دوست داری که مامان شهناز دو  روز بعد بازم شما رو بردحموم😊😊😊
شیرین ترینم ، خدا میدونه که چقدر ناز و ملوس میشی وقتی از حموم میای بیرون...
خلاصه که پسرم این روزا حال خوش تموم لحظه هام رو از تو دارم...
به خدای بزرگ می‌سپارمت نازنینم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 | 20:40 | نویسنده : مامان |

سلام به فرشته زیبای زندگیم...
قبل از هرچی باید از خاله زری مهربون تشکر کنیم که اولین پست رو واسمون نوشت .
خاله زری جون مرسی . دوست داریم.
من یعنی مامان مهدیه و بابایی روز بیست و چهارم خرداد 1396 یه هدیه قشنگ دوست داشتنی از خدا گرفتیم ... پسر قشنگم آقا سپهر فرشته زیبا و شیطون بلا و البته کمی پهلوون که تو این روز گرم و بهاری بعد از کلی انتظارو  دلهره توام با شادی ، چشمای زیبا شو به روی این دنیا باز کرد و زمینی شد و از همون لحظه تولد یعنی ساعت 3:15" روز بیست و چهارم خرداد 96 زندگی گرم و صمیمی دونفره ما رو غرق شادی و شور کرد... این اتفاق قشنگ و بی نظیر توی شهر قشنگ مشهد و در بیمارستان جوادالائمه افتاد و اسم خانوم دکتر مهربونی که شما رو از دل مامانی بیرون آورد خانوم دکتر زهرا صیادی بود...
سپهر قشنگم به زندگی من و بابایی خوش اومدی...
عزیز دل مامان با اومدنت خیلیا رو خوشحال کردی...  مامان شهناز و عزیزجون که   مامانبزرگای دوست داشتنی ات هستن .
خاله ملی مهربون و خاله زری دلسوز و دل‌نگرون ...
عمه جونیاااااای دوست داشتنی عمه مهری و عمه مریم ... زن عموی خوشگل و مهربون لادن خانوم گل و دایی محمد علی بی نظیر و عمو ابی خوب و مهربونت ... یه پسر خاله ناز و قشنگ داری آقا آرمان گل و ناز نازی و یه پسر عموی جیگر که آقا پارسا هستن... دوتا پسر عمه هم داری که هرچی از گل بودنشون بگم کم گفتم... آقا عرشیا و آقا علیرضا و ...
خلاصه که مامانی با اومدنت کلی شور و نشاط آوردی و من و بابایی حس می کنیم خوشبخت ترین آدمای روی زمین هستیم که خدای مهربون تو رو بهمون هدیه داده...
اینم چند تا عکس از اون روز خاطره انگیز ...

سپهر دوستداشتنی ما محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 مرداد 1396 | 20:41 | نویسنده : مامان |

عشق نازنینم من (خاله زری ) فعلا واستون مینویسم تا بعدا که مامانی گلت سرش خلوت تر شد بتونه واستون بنویسه شما تو یه روز تقریبا گرم بهاری متولد شدی یه شکوفه بهاری دیگه وارد خونواده شد خیلی هیجان انگیز بود و البته با هزار خوشحالی و امید و استرس روز جالبی بود نگرانی و خوشحالی هر دو با هم یکی شده بود و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نتیجش یه فرشته نازنین بود دوستداشتنی ترین موجود

فرشته من این اولین عکسی بود که از شما به دستم رسید آخه من اون روز مشهد نبودم حالا مطمپنم که مامان جون واست همه رو تعریف میکنه

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | 11:02 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد