سپهر امید زندگی

1

اولین سفر شما با مامانی و بابایی ...

روزای اخر شهریوره و شما تازه وارد چهار ماهگی شدی... دیگه حسابی مردی شدی و تصمیم گرفتیم با شما یه سفر کوچولو بریم و امروز یعنی 27 شهریور 96 رفتیم درود از توابع خرم اباد . البته این یه سفر یه روزه اس که واسه عروسی غزاله جون اومدیم... خب شرکت کردن تو این عروسی واسه بابایی خیلی مهم بود چون عمو مجید بهترین دوست بابایی دوست داشت ما حتما تو این جشن باشیم... و اما بگم از عروسی که خیلی خوب بود و به هممون خیلی خوش گذشت البته پسر قشنگم همون اولی که رسیدیم یکم سر و صدا شما رو اذیت کرد ولی خیلی زود اروم شدی و ممنون که اجازه دادی به مامانی هم کلی خوش بگذره...  ...
28 شهريور 1396

سه ماهگیت مبارک ماه من ...

امروز به تاریخ بیست و چهارم شهریور 1396 پسر قشنگم وارد چهار ماهگی شده ... به همین سرعت سه ماه شیرین و بی نظیر گذشت ... باید اعتراف کنم این چند وقت بهترین و شیرین ترین روزا رو در تمام عمرم داشتم ... با تمام سختی ها و شب بیداری ها شیرین و دلچسب بود  خدارو شکر میکنم که تو رو دارم پسر نازنینم ... سلامت و شاد باشی زندگی من ...   عشق کوچولوی من ...  3ماهه که مادرت شدم!  3 ماهه هر شب، به تو نگـــاه کردم و با نگاه کردن به صورت قشنگت چشمام رو بستم و به خواب رفتم .  3 ماهه به محــض بیدار شدنم تو بودی، جلوی چشـــــمام.  3 ماهه که عاشقی کردم با تو.   3 ماه بوسی...
26 شهريور 1396

من یه نی نی کوچولوی سه ماهه ام ...

من یه نی نی  ناز 3 ماهه ام که میخوام چند کلمه ای با مامانی و بابایی حرف بزنم مامان    گلم ..میدونم که 9 ماه زحمت کشیدی و منو با جون و دل حمل کردی ، میدونم عاشق منی ..اما این عشقت دلیل نمیشه وقتی منو بغل میگیری با دستات هی ورزم بدی ..بخدا من استخوانام نرمه ، هنوز غضروفه ..خوب له میشم ..هی منو میچلونی که چی بشه. دوست دارم به عادت 9 ماه صدای قلبت رو بشنوم اما دوست ندارم تنم درد بگیره اونوقت نتونم چیزی بگم ، بعد مجبور بشم گریه و ونگ ونگ کنم ...تو هم هی عرق نعنا و نبات بریزی به حلقم چون فکر میکنی دلم درد میکنه و شیرت برام سنگین بوده  باباای مهربونم ، میدونم برات عزیزم و وقتی از سرک...
22 شهريور 1396

عاشقانه های مادر فرزندی ...

گل قشنگم ... از داشتنت به خودم می بالم... قربون اون صورت ماهت بشم من ... فدای خنده های قشنگت و چشمای خوشگلت بشم من ... خیلی دوستت دارم و بخاطر داشتنت حس میکنم خوشبخت ترین زن دنیام...  خدایا سپاس بخاطر اینکه من رو قابل دونستی و این هدیه زیبا رو به من ارزانی داشتی ... ...
22 شهريور 1396

بدون عنوان

پسر قشنگم داری کم کم به سه ماهگی نزدیک میشی،بایداعتراف کنم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم عزیز دلم... سه ماه گذشت و هر روز بیشتر دارم عاشقت میشم... اول از هر چیز باید بگم خیلی خوشحالم که شما دیگه مثل قبلا دل درد نمیشی و شبا آرومتر میخوابی..  این روزا یکمی شیطون شدی... دیگه حسابی باید مراقبت باشیم اخه تقریبا یاد گرفتی غلت بزنی البته خیلی کم ولی در همین حد کم هم از هم سن و سالای خودت جلوتری ماشالا...  . دیگه اینکه وقتی میخوای بخوابی و مامانی واست لالایی میخونه پا به پای مامانی شما هم میخونی وجواب میدی  فکر کنم تو شکم مامانی هم که بودی همین کارو میکردی چون هروقت واست شعر میخوندم تو حسابی تکون میخوردی شیطونکم... پسر قشنگم این روزا...
20 شهريور 1396

بدون عنوان

پسرک دلنشینِ دلبرم ... تو آرامش منی ... وقتی میخوابی بیشتر دلم برات تنگ میشه نازنینم ... اخه ببین چه ناز و بانمک میخوابی... چطور میشه عاشقت نشد شیرین ترینم ؟    خنده های تو خوابت قشنگه ... عاشقتم زندگیم    ...
20 شهريور 1396

دوماهگیت مبارک فرشته زیبای من

فرشته زیبای من ... امروز به تاریخ بیست و چهارم مرداد 1395 دو ماه از بودنت در کنارم میگذره ... دو ماه پیش تو همچین روزی تو اومدی و آرامش بخش روح و روانم شدی و از اون روز به بعد دنیا برای من زیبا تر شد ... شیرین ترینم واقعا نمیدونم به چه زبونی باید بابت همه خوشبختی که با اومدنت به من ارزانی کردی ،سپاسگذارت باشم... زمانیکه اولین بار نگاهت کردم و چشمای قشنگت رو به روم باز کردی ، زیبا ترین لحظه عمرم بود ... دوستت دارم فرشته زیبای مامان  این عکسا مربوط به دومین ماه زندگی توست ... پسرم چون امروز واکسن زدی و یه کوچولو تب داری نتونستم عکسای بهتری ازت بگیرم ...    ...
11 شهريور 1396

بدون عنوان

باید زیبا زندگی کرد و ثبت کرد لحظه هاش رو ...  خداروشکر که هستی ... خوشحالی همینه ... داشتن یه پدر و پسر دوست داشتنی ...   آرامش این عکس رو باهیچ لذتی تو دنیا عوض نمیکنم...  سپهر و بابایی مهربونش... خدایا این دو مرد زندگی من رو در پناه خودت حفظ کن ...     ...
3 شهريور 1396

پیش به سوی بابایی ...

فرشته زیبای من ... دارم از راهی حرف می زنم که تمامش خوش حالیه و روز به روزش لمس خوشبختی و شادی ... راهی که سه سال پیش مامانی انتخاب کرد و شد سر آغاز مسیر روشنایی زندگی دونفره مامانی وبابایی ، که الان با وجود تو نازنینم ، می تونم اقرار کنم که این حس خوشبختی کامل شد و دیگه الان به راحتی میشه دل سپرد به فرداهای خیلی روشن ... بعد از روزهای طولانی که از خونمون دور شدم و برای به دنیا اومدن شما راهی خانه پدری شدم ، دیگه دارم برمیگردم خونمون... نمیدونی چه حس قشنگیه که میدونم تنها برنمیگردم و تو رو در کنارم دارم مرد کوچولوی من ... اینم بگم شما الان 39 روزه هستی ...  ممنونم که تو هواپیما اصلا مامانی رو اذیت نکردی و مثل یه جنتلمن ...
3 شهريور 1396